تبليغاتX
نامه عاشقانه

نامه عاشقانه

تو همیشه در تنهایی من آن تک ستاره ای که برای من نغمه عشق را سر میدهی

به نام او که اینقدر در تاریکی شبها و در تنهایی هایم برایش گریه کردم و آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد که اینگونه تنها نباشم

نمی دانم شاید سلامی دوباره

همیشه دلم میخواد که تو بدانی حالم چگونه است در دوری تو و بدونه تو زندگیم چگونه است ولی تو بدان که من همیشه حال تو را می دانم , قاصدک شهر رویا احوال تو را به منم میگوید همان قاصدک عشق های فراموش شده همان قاصدکی که روز اول که برایت فرستادم آن را زیر پایت له کردی آری همان قاصدک تنهای عشق من ...

همیشه دلم برایت تنگ است اما اغلب هنگام غروب آن زمان که خورشید غروب میکند مانند تو که مانند خورشید از کنارم غروب کردی دلم تنگ میشود

گاهی اوقات هم دلم اصلا" تنگ نیست واسه این هست که تو رو در کنار خود احساس میکنم با تو حرف میزنم با تو راه میروم درست مثل دیوانه ها جای تعجبی نیست درست است یک دیوانه یک دیوانه ای که سالها پیش دل او را برای همیشه بردی با تو حرف میزند از اینکه دیوانه تو شدم ناراحت نیستم اتفاقا" خیلی خوشحال و راضی هستم اما از این که رفتی و سایه را که فقط تو را داشت بی سایه کردی اندوهگینم

آری من هم اکنون سایه ای بی سایه هستم

تو در زندگی برای من سوال همه جوابها بودی و جواب همه سوال هایم

بهار است اما درخت آرزوهایم خشک و بی ثمر است حتی یک شکوفه هم نداده از وقتی که تو رفتی زندگیش تمام شده و دیگر به بار نشسته است

دیروز آسمان بخاطر دخترکی تنها دخترکی بی سایه که رویاهای عاشقانه اش میان شدت اعتماد به مسافری رهگذر جا ماند اشک غم بر سرمان ریخت تا آن دخترک بار دیگر هم که شده بخش کوچکی از آرزوهایش را گل داده ببیند

او تمام نامه هایش را زیر باران جا گذاشت بارانی که اشک غم شکست عشق او بود نامه هایش از بین رفتند اما او ذره ای هم غصه نخورد زیرا دیگر امیدی به زندگی نداشت

کودکی هایمان را یادت هست

آن زمانها میگفتند او در باران آمد و من از آن وقت تا وقتی که تو آمدی همیشه در روزهای بارانی پشت پنجره رویا ها منتظر تو بودم بی آنکه بدانم آنکه قرار است تمام هستی من باشد کیست و چند وقتی است که هر چه نگاهایم را به پنجره میریزم از او خبری نیست او در رویای دیگر است هر چقدر منتظرت شدم تو نیامدی نیامدی...

میدانم تو قرار نبود که بیایی اما یادت می آید همیشه وقتهایی می آمدی که من انتظار نداشتم می آمدی و با گرمای حضورت همان درخت آرزوهایمان که امروز خشک و فرسوده است شکوفه میداد نو میشد ....

چه زیبا میشود کسی وقتی بیاید که انتظار نداریم!!!!!!!!

راستی آن چیزی که سالها پیش بردی کجاست؟؟؟؟؟

با تعجب نگاهم نکن دلم را میگویم دلم را بردی وقتی که بودی و حالا هم که رفتی هنوز آنرا پس ندادی

چقدر این دل عاشقم کولبار غم را تحمل کرد گاه لازم است میان این همه پیچ و خم زندگی میان این صخره ها و را ها مدتی اتراق کرد و کولبار سنگینی که دارم را روی زمین بگذارم

اما نه نمی توانمممممممممم

چگونه این کار را بکنم آن زمانها با تو تقسیمش میکردم و با تو تسکینش میدادم اما حالا چه ...... .

اولین باری که رفتی هنوز حقیقت رفتن و سوختن را نمی دانستم ولی آنوقت که با لحن فریادیت مانع چکیدن اولین قطره اشکم شدی فهمیدم که تا آخر عمر مرده ای متحرک خواهم بود

آنقدر جواب نامهایم را ندادی آنقدر نوشتم و گفتم که نمیدانم به خاطر چه کسی شاید به خاطر خودت برگشتی اما چه برگشتنی بود ای کاش هیچ وقت نمیدیدمت

ای کاش هیچ وقت آن یک دانه عکست را به من نمی دادی که امروز تمام آمال و آرزوهایم باشد اما همان یک دانه عکست هم غنیمت است

بمان اما این بار نه از آن ماندن هایی که رفتن دارد این بار نه به زبان همه بلکه به زبان من به زبان سایه به زبان سایه ای که بی سایه اش کردی بمان

یک بار هم بخاطر کسی که تمام عمر برایت مرد بمان

 

     در انتظار طلوع دوباره خورشید خاطره هایمان

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:38 توسط سایه |

JavaScript Codes

  RSS