romanticgirl_sayeh_2007@yahoo.com سلام به همه شما دوستای گلم اولا" مرسی از همه شما که به من نظر دادید و پیشنهاد و انتقاد کردید مرسی حامد جان, نوشین جان,هانیه جان, خاطره جان, آیدا جان و ... دست همگی شما درد نکنه چشم حامد جان من سعی میکنم از این به بعد متن هامو رنگی بنویسم تا زیباتر بشه این پست الکترونیک من هست شما میتونید از این طریق با من در تماس باشید خوشحال میشم باز هم به من سر بزنید
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:41 توسط سایه
|

آيا كوچه قرارمان را يادت هست؟چگونه كوچه اي بود؟تو برايم بگو.آخر آنرا بخوبي به ياد نمي آورم. دلهره ها ودلواپسي ها را چطور؟ فقط يادم مي آيد كه سينه ام درآن هنگام براي نگه داشتن قلبم كوچك بود و بس. وقتي يكديگر را مي ديديم چه مي گفتيم؟ تو خوبي.... يا كه چه خبرا يا كه.... آه چه كنم كه درست به يادم نمي آيد؟ از چه صحبت مي كرديم؟ از لحظه هاي دوري....يا كه از گذر عمر و زندگي يا كه.... نه هر چه مي كنم به ياد نمي آورم. حتي لحظه اي را كه براي اولين بار دستان هم را گرفتيم نمي دانم كي بود و اصلا حسي كه در وجودمان بود را نيز به ياد نمي آورم. حتي حس گذاشتن بوسه هايت را بر گونه هايم نيز به خوبي به ياد نمي آورم. تنها خاطره اي را كه هنوز خوب به ياد مي آورم و هنوز سايه به سايه با من است آن لحظه اي است كه تو را با آن مرد غريبه دست در دست هم خوشحال و سر خوش در خيابان ديدم. آن زماني را به ياد مي آورم كه با خود مي گفتم تو بين همه آدما پاك و بي گناهي اما افسوس كه آن جام بلور شكست ودانستم كه تو در زندگي به دنبال چيزي جز هوس نيستي. فقط اين لحظات را بخوبي به ياد مي آورم و لحظات قبل از اين وقايع را به درستي در خاطر ندارم زيرا اين لحظات حقيقي اتد و آن لحظات دروغين. شايد چند صباحي كه بگذرد اين خاطره هاي تلخ ولحظات جدايي را نيز از ياد برده باشم. آري.....آري گذشت زمان غارتگر خاطره هاست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 9:2 توسط سایه
|
